سلام ؛ ....نه ! اگر بالاخره آخرش می خواهم شعر بنويسم خوب چرا بيخودی وراجی کنم و وقتتان را بگيرم ؟ ضمنن از همين جا خداحافظ !

يک)

(در ويرايش امروز اين شعر را به دليل خوانشهای خاص حذف می کنم/می کنند)

 

دو)

پوسيده در اين باد و باران بی دريغ

پاره پاره زير تيغ اين خورشيد بی پير

در اين «سرزمين هرز»

مدتهاست که ضرورتی ندارم

آقای دکتر !

دسته ای کلاغ برايم تجويز کنيد !

 

سه)

اين تفنگ قابل شما را ندارد پدربزرگ !

اين توپ برای مادر گلم و همسر عزيزم !

و اين «لبريخته ها» هم برای تو دختر کوچولويم !

               **

هيچکس اما

هديه ای برای من ندارد

«ناپلئون» ؛ «رونالدو» و «رويايي»

( هم اتاقی هايم را می گويم )

                         نمی فهمند عيد يعنی چه ؟!

 

چهار)

من اين کوه را ثابت کرده ام

و رودی را که جريان دارد

من اين ابرها را ثابت کرده ام

و خورشيد را پشت آنها

من اين برگهای آواره را ثابت کرده ام

و باد را

من اين پرندگان را حتی در اوج ثابت کرده ام

فقط نتوانسته ام خودم را ثابت کنم

و هيچکس اين دوربين را از من نمی گيرد ...

 

 

 

لینک نوشته