| اسب خسته |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سلام ؛ ....نه ! اگر بالاخره آخرش می خواهم شعر بنويسم خوب چرا بيخودی وراجی کنم و وقتتان را بگيرم ؟ ضمنن از همين جا خداحافظ !
يک)
(در ويرايش امروز اين شعر را به دليل خوانشهای خاص حذف می کنم/می کنند)
دو)
پوسيده در اين باد و باران بی دريغ
پاره پاره زير تيغ اين خورشيد بی پير
در اين «سرزمين هرز»
مدتهاست که ضرورتی ندارم
آقای دکتر !
دسته ای کلاغ برايم تجويز کنيد !
سه)
اين تفنگ قابل شما را ندارد پدربزرگ !
اين توپ برای مادر گلم و همسر عزيزم !
و اين «لبريخته ها» هم برای تو دختر کوچولويم !
**
هيچکس اما
هديه ای برای من ندارد
«ناپلئون» ؛ «رونالدو» و «رويايي»
( هم اتاقی هايم را می گويم )
نمی فهمند عيد يعنی چه ؟!
چهار)
من اين کوه را ثابت کرده ام
و رودی را که جريان دارد
من اين ابرها را ثابت کرده ام
و خورشيد را پشت آنها
من اين برگهای آواره را ثابت کرده ام
و باد را
من اين پرندگان را حتی در اوج ثابت کرده ام
فقط نتوانسته ام خودم را ثابت کنم
و هيچکس اين دوربين را از من نمی گيرد ...
| لینک نوشته |

