| اسب خسته |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سلام!
داشت اصلن يادم می رفت که اين وبلاگها را می شود يا بايد به روز کرد . دفعه ی پيش آنقدر شعر نوشته بودم که ديگر رويم نمی شد دوباره ... اما بايد ببخشيد .
يادتان هست ( چند يادداشت پايين تر می توانيد به ياد آوريد ) که اول بهمن ماه ۸۴ رفته بودم لبه ی پشت بام يک برج و افتاده/نيفتاده بودم ؟ همان روزها چند روش ديگر را هم امتحان کردم . گزارشهای زير از اين امتحان هاست :
۱)
آن همه قرص بس بود
برای خواب تا قيامت ...
**
آن همه تکان بس بود
تا سوره ی زلزال را به ياد آورم
و برخيزم
لباسم سپيد بود
اما
آن پرستار هيچ شباهتی به اسرافيل نداشت
و آن قبض سنگين هيچ تفاوتی با نامه ی اعمال ...
۲)
آن همه آهن آن همه دود
آن همه پنجره آن همه سفر
با من چه می کنند ؟
آنقدر پودر می شوم
که خدا دلش نيايد بر آتش بپاشدم ...
**
ريزعلی !
ای فضول درشت کتابها !
هرچه صاعقه در آسمان
هرچه سيل بر زمين
بر کشتزار تو نازل باد !
۳)
با کمی بنزين
و يک چوب کبريت ناقابل
شعله می کشم و خيلی چيزها را روشن می کنم
اگر اين باران بی گاه
اگر آن پتوی خيرخواه همسايه بگذارد
۴)
حلاج با کمی طناب خدا شد
من حتی به حوالی خانه اش نرسيدم
ديگر با اين طنابهای ارزان قيمت
روی چارپايه نمی روم
شما هرگز امتحان نکنيد !
| لینک نوشته |

