بازهم سلام ؛ خدا هيچ بنده ای را تنبل نيافريند ! اول می خواستم بهاريه بنويسم . بعد کلی به خودم خنديدم . در اين اوضاع و احوال بيايی به بهار بگويی : به به خوش آمديد ! صفا آورديد ! ... تازه حالا کو تا بهار ؟ قرنها مانده است ...

اين بار اما همينطور فله ای چند شعر تقديم می کنم :

۱)

آنها هم آناتومی نخوانده اند

درست مثل من

چه خوب اما

آن سوسک را تشريح می کنند

و تشييع می کنند

تا زمستان نزديک ...

 

۲)

خانم خبرنگار به اسب می ماند

و نگهبان من به فيل

اينجا قلعه ايست

با شاهی به نام قاضی

با وزيری به نام دادستان

و سرباز لابد منم

کور خوانده ايد !

بگذاريد همه ببينند

من هيچ سلاحی ندارم

و دست خالی تا اين رديف اول آمده ام

اصلن نمی خواهد صورتم را شطرنجی کنيد !

 

۳)

با يکی از زنها جايم را عوض کرده بودم

تو جای يوسف را گرفته بودی

و جمعيت دست می زد

خون سالن را غرق می کرد

و جمعيت دست می زد

اين همه خون از دست من چه می کند ؟

و جمعيت کف می زند ...

 

۴)

صبح

پروارهايی خواب آلود

غروب

لاشه هايی خسته

آويخته از قناره ها

در سردخانه ی واحد ...

 

۵)

عاشق بودن و

نسيم نبودن

سيمهای خاردار و

زخمهای شيرين ...

 

فکر کنم آنقدر شعر نوشته ام که احتمالن تا ماهها سراغی از من نگيريد . تا بعد !

لینک نوشته