| اسب خسته |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بازهم سلام ؛ خدا هيچ بنده ای را تنبل نيافريند ! اول می خواستم بهاريه بنويسم . بعد کلی به خودم خنديدم . در اين اوضاع و احوال بيايی به بهار بگويی : به به خوش آمديد ! صفا آورديد ! ... تازه حالا کو تا بهار ؟ قرنها مانده است ...
اين بار اما همينطور فله ای چند شعر تقديم می کنم :
۱)
آنها هم آناتومی نخوانده اند
درست مثل من
چه خوب اما
آن سوسک را تشريح می کنند
و تشييع می کنند
تا زمستان نزديک ...
۲)
خانم خبرنگار به اسب می ماند
و نگهبان من به فيل
اينجا قلعه ايست
با شاهی به نام قاضی
با وزيری به نام دادستان
و سرباز لابد منم
کور خوانده ايد !
بگذاريد همه ببينند
من هيچ سلاحی ندارم
و دست خالی تا اين رديف اول آمده ام
اصلن نمی خواهد صورتم را شطرنجی کنيد !
۳)
با يکی از زنها جايم را عوض کرده بودم
تو جای يوسف را گرفته بودی
و جمعيت دست می زد
خون سالن را غرق می کرد
و جمعيت دست می زد
اين همه خون از دست من چه می کند ؟
و جمعيت کف می زند ...
۴)
صبح
پروارهايی خواب آلود
غروب
لاشه هايی خسته
آويخته از قناره ها
در سردخانه ی واحد ...
۵)
عاشق بودن و
نسيم نبودن
سيمهای خاردار و
زخمهای شيرين ...
فکر کنم آنقدر شعر نوشته ام که احتمالن تا ماهها سراغی از من نگيريد . تا بعد !
| لینک نوشته |

