| اسب خسته |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
باز هم سلام
هميشه فکر می کردم و می کنم که اين فضای مجازی جای پرچانگی نيست ؛ اما اين بار شرمنده ام .
برای دوستی يکی دو تا از شعرهای « عصر پايان معجزات » را خواندم و برای بقيه شعرها حواله اش دادم به روزنامه ی همشهری ۲۱ مهر ۸۴ . گفت: « مرد حسابی ! حالا ديگه با اين وبلاگا کی به خودش زحمت روزنامه خوانی می ده ؟ اين کارارو بزار تو وبلاگت ! » با احترام به جوهر و کاغذ کتاب و روزنامه ؛ ديدم راست می گويد . به خصوص که ۲۱ مهر ؛ نهم رمضان هم بود و حالی برای کاری.....بگذريم . فقط می ماند توضيحات مفصلم راجع به اين شعرها که در همان صفحه چاپ شده بود و فعلن بماند برای بعد .
عصر پايان معجزات « خدايان مرده اند » نيچه
1
چند بار
چقدر
سقوط ؟
هر بار
قدري از تو
كم مي شود
ديگر نمي شناسمت
اين تويي كه حتي برگ چنار را
كنار گذاشته اي ؟
9/4/84
2
- شنوندگان عزيز !
هوا تا غروب قرنها بعد صاف و آفتابي خواهد بود ...
كشتي خلوت مي شود
آخري لاك پشت پيري است كه غرولند مي كند :
- « خيلي وقته كه سازمان هواشناسي اشتباه نكرده »
و با زنش مي زند بيرون ...
راديو در خالي كشتي
موزيك تندي شليك مي كند ...
30/3/84
3
چكش قاضي نورنبرگ يعني :
« آن تبر دليل محكمي نيست
بت بزرگ بي گناه است ... »
و مظنوني جز تو كو ؟
اين هم آشوييتس
و آتشي كه هيچ توصيه اي نمي پذيرد ...
3/4/84
4
تو به گيسوان غارت شده زنت فكر مي كني
شيطان به آخرين راه حل ممكن :
چراغ قرمز
ترافيك عصر پنج شنبه
يكي از چهارراههاي تهران ...
7/4/84
5
اين فرشته گريان مقصر نيست
ترافيك كور غروب
گوسفند را به تاخير انداخته است
و كارد
سنگ را
بريده است
آنگونه كه گلوي نازك تو را ...
3/4/84
6
پيراهن معطر را
در اعماق پستو
پنهان مي كند
و بغض را
در اعماق گلو
راه مي افتد
از بهترين چشم پزشك شهر برايش وقت گرفته اند ...
3/4/84
7
بايد تعبير مي شد
اما هفت سال سوم هم نمي بارد
هفت سالهاي بعد هم
ديگر آسمان نوازش هيچ ابري را به ياد نمي آورد
و هيچ دلوي به صيد گنج نمي رود
هيچ خوابي در ته چاهها تعبير نمي شود
و گرگهاي گرسنه به بهشت مي روند ...
30/3/84
8
ما هنوز به ساحل نرسيده ايم
و او آن دورها بر عرشه ناو هواپيمابرش پيداست
دريا وظيفه اش را به ياد نمي آورد
تا در ساحل به دام جنگنده ها بيافتيم
و تركشي به قلب اژدهايمان اصابت كند
تا شكار شويم
و در يك گوانتانامو
دفنمان كنند ...
24/3/84
9
نه چشمه را مي يابيم
نه حتي راه نجات از اين صحرا را
بيسيم ها لال شده اند
و جيپ ها خسته
به نزديكترين سراب
همانقدر
نمي رسيم
كه به تو
و هليكوپترهاي نجات
قرنها بعد
سرانجام
در نقش تو ظاهر مي شوند ...
9/4/84
10
باز هم تمام خودت را مي دمي در ني
سنگ حتي به شوق
زبور مي خواند
گوسفندان تو اما
در كنسرت گرگها
برك مي زنند ...
3/4/84
11
دماوند از دور پيداست
پرواز من اما
به نوك همين آسمانخراش نزديك
ختم مي شود
امان از اين فرشهاي ماشيني !
15/10/78
12
تحمل نهنگ هم حدي دارد
اين همه دروغ هر معده اي را سوراخ مي كند
بالا مي آورد
پينوكيو و دماغش را
و به اعماق اقيانوس مي گريزد
حالا از آن همه كدو بر ساحل
پيرمرد هيچ سهمي ندارد
و مگر مي توان با آن شكم گرسنه دعا كرد
پسري از اين هيزم بي معرفت سبز شود ؟!
30/3/84
13
مي دمد
نمي شود
مي دمد
نمي شود
يك شيشه قرص خواب آور كه كم نيست ... !
صليبي بر گور مي كوبد
و در كلاس كنكور تضميني ثبت نام ميكند
او حتما بايد پزشكي بخواند ...
28/3/84
14
كوه و آسمان شهادت ميدهند
سه هزار سالي بايد گذشته باشد
لباسهايم اما عجيب نيست
سكه هايم سيرم مي كنند
و به چشم سربازاني آشنا مي آيم
كه نام دقيانوس بر قنداق مسلسلهاشان ...
غار در خواب ادامه يافته است
من هم دوباره
احتمالا خواب نديده ام كه بيدار شده ام ؟
24/3/84
15
عبدالباسط دچار افسردگي شد
آنقدر كه تنها بر رف نشست
عبدالباسط آسم گرفت
آنقدر كه خاك خورد
عبدالباسط سكته كرده
دارد
مي ميرد
و ما شماره اورژانس را به ياد نمي آوريم ...
9/4/84
| لینک نوشته |

