هک شد
                                  
لینک نوشته
       

چند سنگ که شاید بگیرد به پر هلیکوپتری ، لوله ی تانکی ، فرق کلاهخودی یا بند پوتینی :

1)

هيچ سنگي پرواز نمي كند

هيچ سنگي عاشق نيست

هيچ سنگي شهيد نمي شود

اينجا

اما

سنگها پرواز مي كنند ، عاشقند ، شهيد مي شوند ...

**

چه پرندگاني بايد باشند

چه عاشقاني

چه شهيداني

مردمان اين سرزمين

كه سنگهايش اين چنين !

**

چه مردماني بايد باشند

كه دستهايشان

از سنگها پرندگاني عاشق و شهيد مي سازد !

**

چه سرزميني بايد باشد

كه مردمانش

كه سنگهايش اين چنين !

 

2)

كوههايمان مگر تمام مي شوند ؟

پس سنگبارانتان ادامه خواهد داشت

كوههايمان اگر تمام شدند

خانه هاي ويرانمان كه هست

پس سنگبارانتان ادامه خواهد داشت ...

و آنك برهوت

و تا چشم كار مي كند

 دستهاي خالي ماست و تانكهاي بي شمار شما

پس قلب از كينه سنگ مي كنيم و

سنگبارانتان ادامه خواهد داشت ...

 

3)

سنگ ديده ايد بتپد در مشت ؟

سنگ ديده ايد خون آلود پيش از پرتاب ؟

سنگ ديده ايد گرم و آفتاب نديده ؟

سنگ ديده ايد اين چنين ؟

من اما ديده ام

در دستان عاشقي كه مرگ را به سخره گرفته است

( چنانكه ما زندگي را )

و جاي خالي قلبش را با كينه پر كرده است ...

 

4)

سنگي فرستاد

گلوله اي پس گرفت

زخمي بر سينه اش

به عدالت جهان پوزخند زد ...

 

5)

از كوههايمان مي ترسند

مي دانند آبستن هزار انتفاضه است

از خانه هايمان مي ترسند

مي دانند هر تكه اش سرباز انتفاضه است

از قلبهايمان مي ترسند

مي دانند مي تپد در سينه اين شعرها كه انتفاضه را

تكثير مي كند ...

لینک نوشته

       

سلام ! فقط همين ؛ و شعر :

۱)

اينجا پدرم را جا گذاشتم

و بيشتر گريه هايم را

اينجا مادرم را گم کردم

و بيشتر خنده هايم را

اينجا تو را پيدا کردم

و بيشتر شعرهايم را

اين آخرين صفحه را اما

             خالی گذاشته ام

تا خودم را جا بگذارم

و تمام شما را ...

 

۲)

خرس های قطبی در استخرها

روباه های قطبی در مرغ فروشی ها

پنگوئن ها در جوی ها

گلسنگ های قطبی در گلدان ها  

و اين هم ماموت ها

در خيابان های مبهوت شهر

بی تو بايد عصر جديد یخبندان را جدی بگيريم !

 

۳)

« قرار نيست آن قطار بپيچد در اين ايستگاه

قرار نيست پياده شوی و آه بکشی از خستگی

قرار نيست دست تکان بدهی برای من

قرار نيست در آغوشم رها شوی

قرار نيست اين ايستگاه معطر شود از بوسه هايمان ... »

تروريست عاشق

يادداشت فوق را به روزنامه های فردا فرستاد

و در حمله ی انتحاری به ايستگاه شهر کشته شد ...

 

۴)

هرگز تصادف نکرديم

تو در خيابان های ديگر مشغول تصادف بودی

و اين آخرين مدل من کم کم از زرق و برق می افتاد

نمی دانم چرا فکر می کنم

يکی از همين روزها

اين لکنته با تو شاخ به شاخ می شود

و بر ماشين تو مثل هميشه

خال هم نمی افتد ...

لینک نوشته
       

سلام ؛ ....نه ! اگر بالاخره آخرش می خواهم شعر بنويسم خوب چرا بيخودی وراجی کنم و وقتتان را بگيرم ؟ ضمنن از همين جا خداحافظ !

يک)

(در ويرايش امروز اين شعر را به دليل خوانشهای خاص حذف می کنم/می کنند)

 

دو)

پوسيده در اين باد و باران بی دريغ

پاره پاره زير تيغ اين خورشيد بی پير

در اين «سرزمين هرز»

مدتهاست که ضرورتی ندارم

آقای دکتر !

دسته ای کلاغ برايم تجويز کنيد !

 

سه)

اين تفنگ قابل شما را ندارد پدربزرگ !

اين توپ برای مادر گلم و همسر عزيزم !

و اين «لبريخته ها» هم برای تو دختر کوچولويم !

               **

هيچکس اما

هديه ای برای من ندارد

«ناپلئون» ؛ «رونالدو» و «رويايي»

( هم اتاقی هايم را می گويم )

                         نمی فهمند عيد يعنی چه ؟!

 

چهار)

من اين کوه را ثابت کرده ام

و رودی را که جريان دارد

من اين ابرها را ثابت کرده ام

و خورشيد را پشت آنها

من اين برگهای آواره را ثابت کرده ام

و باد را

من اين پرندگان را حتی در اوج ثابت کرده ام

فقط نتوانسته ام خودم را ثابت کنم

و هيچکس اين دوربين را از من نمی گيرد ...

 

 

 

لینک نوشته
       

سالها پيش در مورد شعر و شاعر ؛ شعرهايی نوشته بودم . مثلن اينکه :

« گاهی فکر می کنم و می فهمم

گاهی اما فکر نمی کنم و می فهمم

                          و شعر زاده می شود »

يا اين يکی :

« ماه بيهوده نمی تابد

می داند

مردی در تاريکی

دنبال حرفهای نگفته می گردد »

يا :

« بر آستان جهان

زودتر از ما

فردا را می بيند

اندوه شاعر از اين روست ... » ( گزيده ادبيات معاصر (شماره۵۴) نيستان - ۱۳۷۸ - ص۶۳تا۶۷ )

 آن شعرها مال سال ۷۶ بود . حالا بعد ده سال می بينم هنوز هم وقتی فکر نمی کنم و می فهمم ؛ شعر زاده می شود . هنوز هم شاعر در تاريکی به کمک ماه دنبال حرفهای نگفته می گردد و هنوز هم اندوه فردای شاعر بيش از بقيه است . اين انگار سرنوشت ابدی اوست .

امروز تنها فرمها تغيير کرده اند ولی شعر و شاعران نه چندان . حالا همان شعرهای ده سال پيش اما با فرم زبانی تازه :

« - ديگر نمی خواهم ساعت باشم ؛ من يک کتابم

- من تلفن نيستم ؛ صندلی ام

- من هم يک سيبم نه ميز

- خودکار ؟ نه ! من مسواکم

- ديناميت اينجا چه می کند ؟! من يک سيگارم ...

             **

اين اتاق هيچ شباهتی به قبل ندارد

او اما اصلن تعجب نمی کند

بر تلفن می نشيند

گازی به ميز می زند

کمی ساعت می خواند

خودکار به دندان می زند

حالا راحت دراز می کشد ؛ ديناميتی آتش می زند

و فرصت نمی شود به شعر بعدی اش فکر کند ... »

اين شعر تقديم می شود به شاعران جوانی که سالهاست اين سو و آن سو با آنها همداستانم . اگر چه ممکن است شعرشان را نپسندم اما نمی توانم شخصيت معمولن عصيانگر و غير طبيعی شاعرانه شان را دوست نداشته باشم : محمد حسين ابراهيمی ؛ حبيب محمد زاده ؛ عليرضا سميعی ؛ صبا نخجوانی؛ تيرداد راد ؛ سمانه عابدينی ؛ مهدی بيات ؛ مهدی شرقی ؛ سميرا نوروزی ؛ آرنگ علمشاهی ؛ سيد مهدی موسوی ؛ احسان هاشمی ؛ امير شجاعی ؛ محمد علی مودب ؛ سيدرضامحمدی ؛ مريم جعفری ؛ آيدا پهلوان ؛ محمد امينی؛ محمدرضاشالبافان و ... لعنت به اين حافظه ی ضعيف ! هرچند بسياری از اين نامها در حافظه ی شعر ايران خواهند ماند .

لینک نوشته
       

سلام!

داشت اصلن يادم می رفت که اين وبلاگها را می شود يا بايد به روز کرد . دفعه ی پيش آنقدر شعر نوشته بودم که ديگر رويم نمی شد دوباره ... اما بايد ببخشيد .

يادتان هست ( چند يادداشت پايين تر می توانيد به ياد آوريد ) که اول بهمن ماه ۸۴ رفته بودم لبه ی پشت بام يک برج و افتاده/نيفتاده بودم ؟ همان روزها چند روش ديگر را هم امتحان کردم . گزارشهای زير از اين امتحان هاست :

۱)

آن همه قرص بس بود

برای خواب تا قيامت ...

**

آن همه تکان بس بود

تا سوره ی زلزال را به ياد آورم

و برخيزم

لباسم سپيد بود

            اما

آن پرستار هيچ شباهتی به اسرافيل نداشت

و آن قبض سنگين هيچ تفاوتی با نامه ی اعمال ...

 

۲)

آن همه آهن آن همه دود

آن همه پنجره آن همه سفر

با من چه می کنند ؟

آنقدر پودر می شوم

که خدا دلش نيايد بر آتش بپاشدم ...

**

ريزعلی !

ای فضول درشت کتابها !

هرچه صاعقه در آسمان

هرچه سيل بر زمين

            بر کشتزار تو نازل باد !

 

۳)

با کمی بنزين

و يک چوب کبريت ناقابل

شعله می کشم و خيلی چيزها را روشن می کنم

اگر اين باران بی گاه

اگر آن پتوی خيرخواه همسايه بگذارد

 

۴)

حلاج با کمی طناب خدا شد

من حتی به حوالی خانه اش نرسيدم

ديگر با اين طنابهای ارزان قيمت

روی چارپايه نمی روم

 

شما هرگز امتحان نکنيد !

لینک نوشته
       

بازهم سلام ؛ خدا هيچ بنده ای را تنبل نيافريند ! اول می خواستم بهاريه بنويسم . بعد کلی به خودم خنديدم . در اين اوضاع و احوال بيايی به بهار بگويی : به به خوش آمديد ! صفا آورديد ! ... تازه حالا کو تا بهار ؟ قرنها مانده است ...

اين بار اما همينطور فله ای چند شعر تقديم می کنم :

۱)

آنها هم آناتومی نخوانده اند

درست مثل من

چه خوب اما

آن سوسک را تشريح می کنند

و تشييع می کنند

تا زمستان نزديک ...

 

۲)

خانم خبرنگار به اسب می ماند

و نگهبان من به فيل

اينجا قلعه ايست

با شاهی به نام قاضی

با وزيری به نام دادستان

و سرباز لابد منم

کور خوانده ايد !

بگذاريد همه ببينند

من هيچ سلاحی ندارم

و دست خالی تا اين رديف اول آمده ام

اصلن نمی خواهد صورتم را شطرنجی کنيد !

 

۳)

با يکی از زنها جايم را عوض کرده بودم

تو جای يوسف را گرفته بودی

و جمعيت دست می زد

خون سالن را غرق می کرد

و جمعيت دست می زد

اين همه خون از دست من چه می کند ؟

و جمعيت کف می زند ...

 

۴)

صبح

پروارهايی خواب آلود

غروب

لاشه هايی خسته

آويخته از قناره ها

در سردخانه ی واحد ...

 

۵)

عاشق بودن و

نسيم نبودن

سيمهای خاردار و

زخمهای شيرين ...

 

فکر کنم آنقدر شعر نوشته ام که احتمالن تا ماهها سراغی از من نگيريد . تا بعد !

لینک نوشته
       

يا تشنه !

                                     

 

تصادفن سردرآورده ام اينجا

و دنده يك هم زياد به نظر مي رسد

پس با اينكه چراغ سبز سبز است

ترمز مي كنم

كم عجله نداشتم

اين زنجيرها اما

زيادتر از آنند كه رها شوم

پس گير مي كنم به سبكترينشان

كه بر دوشم سنگين است

پس پشت سرهم جا مي مانم از انتهاي صف

و گاهي دم را فراموش مي كنم

پس به دهان پدرم نگاه مي كنم

كه به دنبالم سينه مي زند

و مادرم را آن سوتر نمي يابم

با سيل گريه رفته است ...

-         « آهاي ديوونه ! وسط خيابون خوابت برده يا اصلن مردي ؟ بزن بغل اقلن ! »

ناگهان سردر مي آورم كه ديوانه نبوده ام

و تصادفن سردرنياورده ام پشت آن دسته

كه ساعتها سالهاست رفته

و حالا احتمالن شامشان را خورده اند

زنجيرهايشان را هم آويخته اند

و مرا گرسنه و بي زنجير جا گذاشته اند در اين پژوی ۲۰۶

در خالي نيمه شب اين خيابان باراني ...

 

لینک نوشته
       

با سلام و احترام ؛ اين وبلاگ ها يک تفاوت بزرگ با کتاب دارد و آن اينکه اگر به روز شوی ظاهرن ديگر يادداشتهای قبلی ات خوانده نمی شود . من هم چون خيلی مشتاق خواندن نظر دوستان راجع به کارهايم هستم دير به دير به روز می شوم تا از حداکثر نظرات استفاده کنم . اما کم کم می بينم اين فضای مجازی با کتاب تفاوتهای عمده دارد . به قول يکی از دوستانم وبلاگ اصلن قرار نيست کتاب باشد . اين فضا برای مکاتبات روزمره و مدام يا برای نوعی خبررسانی شخصی است ولی اگر در ايران به نوعی ويترين يا نمايشگاه ادبی تبديل شده است از خواص ايرانيزه شدن است و بس ... راستی «آزاد»مان را هم که از دست داديم :

« ناگهان عقربه ها می خشکند

و سيب نيمخورده ای

بر زمين

می غلتد ... »

و اين بار اين سيب بوی دست «آزاد» را داشت ...

اين هم از مرگ احتمالی من :

« اتفاقی هستم در شرف لبه ی پشت بام اين برج

آی آدمها !

         که آن پايين

بر خيابان شاد و خندانيد

تخمه هاتان پوک !

من چهل طبقه به خدا نزديکترم

                               در اين بی طبقه گی توحيدی

چشمتان کور !

شما هم می خواستيد مثل من نااميد شويد

حالا می توانستيد گوش کنيد به اين روانشناس شيک و پيک

با اين ماله که به هر چيز ميکشد براق می شود

و عاقبت می توانستيد زمين را انتخاب کنيد به جای آسمان ...

                               ***

اتفاقی بودم بر لبه ی پشت بام

که نيفتادم .

          نيفتادم ؟؟! »

 

لینک نوشته
       

باز هم سلام

هميشه فکر می کردم و می کنم که اين فضای مجازی جای پرچانگی نيست ؛ اما اين بار شرمنده ام .

برای دوستی يکی دو تا از شعرهای « عصر پايان معجزات » را خواندم و برای بقيه شعرها حواله اش دادم به روزنامه ی همشهری ۲۱ مهر ۸۴ .  گفت: « مرد حسابی ! حالا ديگه با اين وبلاگا کی به خودش زحمت روزنامه خوانی می ده ؟  اين کارارو بزار تو وبلاگت ! » با احترام به جوهر و کاغذ کتاب و روزنامه ؛ ديدم راست می گويد . به خصوص که ۲۱ مهر ؛ نهم رمضان هم بود و حالی برای کاری.....بگذريم . فقط می ماند توضيحات مفصلم راجع به اين شعرها که در همان صفحه چاپ شده بود و فعلن بماند برای بعد .

 

عصر پايان معجزات                                                                                                     « خدايان مرده اند » نيچه

1

چند بار

چقدر

         سقوط ؟

هر بار

قدري از تو

        كم مي شود

ديگر نمي شناسمت

اين تويي كه حتي برگ چنار را

        كنار گذاشته اي ؟

                                                                9/4/84                                                      

 

2

- شنوندگان عزيز !

هوا تا غروب قرنها بعد صاف و آفتابي خواهد بود ...

كشتي خلوت مي شود

آخري لاك پشت پيري است كه غرولند مي كند :

- « خيلي وقته كه سازمان هواشناسي اشتباه نكرده »

                                                و با زنش مي زند بيرون ...

راديو در خالي كشتي

موزيك تندي شليك مي كند ...

                                                                30/3/84

 

3

چكش قاضي نورنبرگ يعني :

« آن تبر دليل محكمي نيست

بت بزرگ بي گناه است ... »

                و مظنوني جز تو كو ؟

اين هم آشوييتس

و آتشي كه هيچ توصيه اي نمي پذيرد ...

                                                                3/4/84

  

4

تو به گيسوان غارت شده زنت فكر مي كني

شيطان به آخرين راه حل ممكن :

چراغ قرمز

ترافيك عصر پنج شنبه

يكي از چهارراههاي تهران ...

                                                                7/4/84

 

5

اين فرشته گريان مقصر نيست

ترافيك كور غروب

گوسفند را به تاخير انداخته است

و كارد

سنگ را

بريده است

آنگونه كه گلوي نازك تو را ...

                                                                3/4/84

 

6

پيراهن معطر را

در اعماق پستو

پنهان مي كند

و بغض را

در اعماق گلو

راه مي افتد

از بهترين چشم پزشك شهر برايش وقت گرفته اند ...

                                                                3/4/84

 

7

بايد تعبير مي شد

اما هفت سال سوم هم نمي بارد

هفت سالهاي بعد هم

ديگر آسمان نوازش هيچ ابري را به ياد نمي آورد

و هيچ دلوي به صيد گنج نمي رود

هيچ خوابي در ته چاهها تعبير نمي شود

و گرگهاي گرسنه به بهشت مي روند ...

                                                                30/3/84

  

8

ما هنوز به ساحل نرسيده ايم

و او آن دورها بر عرشه ناو هواپيمابرش پيداست

دريا وظيفه اش را به ياد نمي آورد

تا در ساحل به دام جنگنده ها بيافتيم

و تركشي به قلب اژدهايمان اصابت كند

تا شكار شويم

و در يك گوانتانامو

دفنمان كنند ...

                                                                24/3/84

 

9

نه چشمه را مي يابيم

نه حتي راه نجات از اين صحرا را

بيسيم ها لال شده اند

و جيپ ها خسته

به نزديكترين سراب

همانقدر

نمي رسيم

                كه به تو

و هليكوپترهاي نجات

قرنها بعد

سرانجام

در نقش تو ظاهر مي شوند ...

                                                                9/4/84

 

10

باز هم تمام خودت را مي دمي در ني

سنگ حتي به شوق

                زبور مي خواند

گوسفندان تو اما

در كنسرت گرگها

برك مي زنند ...

                                                                3/4/84

  

11

دماوند از دور پيداست

پرواز من اما

به نوك همين آسمانخراش نزديك

                                ختم مي شود

امان از اين فرشهاي ماشيني !

                                                                15/10/78

 

12

تحمل نهنگ هم حدي دارد

اين همه دروغ هر معده اي را سوراخ مي كند

بالا مي آورد

پينوكيو و دماغش را

و به اعماق اقيانوس مي گريزد

حالا از آن همه كدو بر ساحل

پيرمرد هيچ سهمي ندارد

و مگر مي توان با آن شكم گرسنه دعا كرد

پسري از اين هيزم بي معرفت سبز شود ؟!

                                                                30/3/84

 

13

مي دمد

نمي شود

مي دمد

نمي شود

يك شيشه قرص خواب آور كه كم نيست ... !

صليبي بر گور مي كوبد

و در كلاس كنكور تضميني ثبت نام ميكند

او حتما بايد پزشكي بخواند ...

                                                                28/3/84

  

14

كوه و آسمان شهادت ميدهند

سه هزار سالي بايد گذشته باشد

لباسهايم اما عجيب نيست

سكه هايم سيرم مي كنند

و به چشم سربازاني آشنا مي آيم

كه نام دقيانوس بر قنداق مسلسلهاشان ...

غار در خواب ادامه يافته است

من هم دوباره

احتمالا خواب نديده ام كه بيدار شده ام ؟

                                                                24/3/84

 

15

عبدالباسط دچار افسردگي شد

آنقدر كه تنها بر رف نشست

عبدالباسط آسم گرفت

آنقدر كه خاك خورد

عبدالباسط سكته كرده

                دارد

                      مي ميرد

و ما شماره اورژانس را به ياد نمي آوريم ...

                                                                 9/4/84

لینک نوشته